سلام. خوش آمدید .... برای زیبا تر دیدن این وبلاگ فونت نستعلیق را در همین وبلاگ دانلود نمائید
...::: مجنون جواهر :::...
...::: مجنون جواهر :::...

 

 صفحه اصلي
 
ايميل به نويسنده
 

صفحات وبلاگ

1 2 3 4 5 6 »

 

نویسندگان

(181) صاحب جواهر

 

 

 

موضوعات

(8) عمومی
(74) براي جواهر
(99) نقل قولي براي جواهر

 

بایگانی

 

 

 

پیوندهای روزانه

دانلود فونت نستعلیق
تالار گفتمان


 

Locations of visitors to this page

پیوندهای وبلاگ

سيد ياسين موسوي
شهري در آسمان
گوگل
ياهو
عشق را اي كاش زبان سخن بود
رز گل
شعرهاي عاشقانه

 

 

 

 
 

سه شنبه، 19 اردیبهشت هزار و سیصد و نود و یک 10:25 PM

 وقتی که باید رفت ...

دیروز 18 اردیبهشت 1391

وقتی آدم ها منتظر اتفاق یا حادثه ای نشسته اند هیچ اتفاقی نمی افتد مگر آنکه او بخواهد و اگر خواست بی حساب و کتاب روزی خواهد داد....

دیروز فهمیدم که یک بیهوشی ناگهانی آدم را به اعماق دوست داشتنی ترین چیزهایش هدایت می کند ...

و دوست دارم آن لحظه ای که با فریاد تو، من به هوش آمدم، ولی تو آنجا نبودی ... و زیبائیت، روحت و پاکیت مرا برگرداند ...

نمی دانم به که بگویم که دل تنگیِ عاشق تمامی ندارد ...

خدا می شنود یا می بیند این دل تنگی ها را ؟!! 

 



سه شنبه، 1 فروردین هزار و سیصد و نود و یک 8:58 AM

 عید اومد اما ...


امسال سال تحویل جای تو در پنهان ترین قسمت قلبم محفوظ بود

امروز شدیدا احساس تنهایی و دلتنگی کردم

نمی دونم امروز به چه چیزایی فکر کردی و امیدوارم شروع خوبی داشته باشی

تو عیدِ منی .... من هر شب در تنهایی خودم با عکسهای تو، هر شب رو مثل یکسال شروع می کنم و نیمه های شب برای تحویلش جشن میگیرم.

تو بهار منی و عید یعنی تو، تو که با قلب قشنگت عید رو برای من به جریان میندازی

سال نو مبارک



سه شنبه، 23 اسفند هزار و سیصد و نود 3:24 PM

 چهارشنبه سوری


چهارشنبه سوری سال 89 خوب در خاطرم مانده

امشب لحظه به لحظه ی آن را مرور کردم

امشب چهارشنبه سوری 90

و یکسال گذشت

نمی دانم چه باید بنویسم

ولی یادت باشد که در یادم به یادت هنوز دل بسته ام

و من تو را چشم در راهم

و هر وقت خسته شدی شانه هایم را به تو می دهم تا کوله بارت را بر آن بنهی

دوستت دارم ای مهربان تر از مهربان



شنبه، 20 اسفند هزار و سیصد و نود 12:49 PM

 سلام !!!

خدا را شکر که تو را در خواب هایم هنوز دارم ....

و در خواب هایم هم هنوز عاشقم و تو زیباتر از زیبا


سلام ای زیباتر از زیبا



شنبه، 13 اسفند هزار و سیصد و نود 1:23 PM

 در دیارِ یار


امروز در هوای سرد زمستانی، سخت در هوایت نفس می کشیدم.

امروز آنقدر به تو نزدیک بودم ..... اما تو بسیار دور

از زیر سقف های بتونی گذر می کردم به امید آنکه شاید ببینمت

سردی هوا ، دیوانگی ِ مرا خوب می فهمید و امروز در محل زندگیت با یک دنیا آرزو گشت و گذار کردم

 فاز 2 و تا بلوک 7 جلو آمدم و تا 11 زمانی نمانده و می دانم که می شود.

 

دوستت دارم.... ای زیبا ترین زیبا

 



سه شنبه، 2 اسفند هزار و سیصد و نود 11:13 AM

 هوای تو


دلم خیلی هواتو کرده .... داره سومین بهار طبیعت هم نزدیک میشه



جمعه، 14 بهمن هزار و سیصد و نود 9:36 AM

 زیارت تو !!! (طلب کن مرا !!)

و می خواهم برایت بنویسم از زندگی ام.

گوش می دهی لحظه ای به این نوای بی نوایِ قلبم؟؟

 

هر روز صبح خورشید من از غرب پایتخت طلوع می کند و من بر بلندای پلی، زیبائیش را به نظاره می نشینم.

آری، هر روز صبح برای آنکه لحظه ای کوچه و خیابانهایی را که تو در آن قذم می زنی، از پنجره های مترو می نگرم و تو طلوع می کنی و غروب هنگام بازگشت با چشمانی عریان، باز به همان کوچه های می نگرم.

آری خورشید من از غرب تهران طلوع می کند و همان جا غروب می کند.

همه فکر می کنند وقتی تو غروب می کنی باید شب فرا برسد، ولی من در دل تاریکی با همین چشمانِ عریان خیره می مانم و با تو سخن می گویم و نور و ضیای تو را به خوبی لمس می کنم.

آری نزدیک به 3 سال است که شب برای من تعریفی ندارد، چون تصویر رویت برایم خورشیدیست روشنایی بخش.

آری، سخت دلم برایت تنگ شده است ولی فقط می توانم هر روز صبح وقتی که می خواهم به پایتخت وارد شوم، اول تو را خوب زیارت کنم و بعد با انرژیِ یاد تو زندگی را آغاز کنم.

ای کاش لحظه ای هم به من می اندیشیدی.

هر روز پیرتر می شوم ... 

ولی خوب می دانم که خدایی آن بالا است خوب می داند که خورشید من، زیباترین خورشید است.

عمرم به اوج خود نزدیک است و تو را باید از دور زیارت کنم



جمعه، 14 بهمن هزار و سیصد و نود 9:21 AM

 چه کنم؟!!

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،

دگر از پا نشستم

گوئیا زلزله آمد،

گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من

که ز کوی‌ات نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم، نتوانم

بی تو من زنده نمانم



جمعه، 14 بهمن هزار و سیصد و نود 9:18 AM

 دلم تنگه !!


بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن

آب، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم

باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم

 

رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 

بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 



سه شنبه، 22 آذر هزار و سیصد و نود 9:42 AM

 نمی دانم !!!

90/9/21

نمی دانم چرا این روزها همه چیز با هم منافات دارند

چرا باید به همه چیز برچسبِ این هم حکمتی دارد بچسبانم

دیشب در اوج غم و دل تنگی ندایی آمد

این ماه نیست شبه ماه است که در حوض دلتان افتاده است

قسم می خورم

و امروز با آن همه غم فراق

جواهر را دیدم ولی ....

بگذریم

گویا باز هم باید بگویم حکمتی دارد

ولی تا به کی؟؟

و امروز نوایی آمد

تو پـای به راه درنــه و هیـــچ مـپرس       

خـود راه بگویدت که چـون باید رفت

من می خواهم روزی این هم حکمتی دارد را برایم معنا کنی

حتی اگر آخرین روز زندگیم باشد



یکشنبه، 20 آذر هزار و سیصد و نود 3:24 AM

 ديشب ماه شب 14 با نقاب آمد

 

دیشب ماه می خواست با رویی گرفته طلوع کند ... دیگر از این که با تو رویارو شود درمانده گشته .... خوب فهمیده که ماهِ من زیباترین ماه دنیاست ... اما تقدیر آن بود که دلش را نشکند خدای این روزگاران ... ابرها را فرا خواند تا ماه نقاب از روی خود باز کند ... آری به دلجویی ماه برویم ... می دانم که خوب می داند تو زیباترینی ... ولی آن هم دل دارد

هوای دلهای شکسته را هم داشته باشیم

 

 



جمعه، 11 آذر هزار و سیصد و نود 1:39 AM

 عشق تویی


قطره بارون دلم

خلوت زندون دلم

لیلای بی پریای من

گریه مجنون من

ابر کبود من تویی

بود و نبود من تویی

مهر سجود من تویی

وای به روزگار من

هوا تویی نفس تویی

لحظه ی پیش و پس تویی

عاشق در قفس منم ای دل بی قرار من

گریه منم ابر تویی درد من صبر تویی بارش بی وقفه منم ای دل بی قرار من

هد هد من خدای من همدم با وفای من

خبر ببر به عشق من به عشق من خدای من

عاشق دیدار منم محو پدیدار تویی

خسته و بیمار منم عشق تویی یار تویی




شنبه، 28 آبان هزار و سیصد و نود 8:26 PM

 خواب ها چی میگن؟؟

نمی دونم خواب ها برای ما آدم ها چه پیغامی دارن؟

هفت کوچه که همشون به خونتون راه داره ....

افسر پلیس میگه اون ته یه قنادیه از اون بپرس ...

قناد محل، دامادتونه

میگه اذیتش کردن .... میگه صبر کن الان میام

روی تابلوش زده بود روزای هفته رو .... سه شنبه اولِ وقت امیر ضیام !!!!!!!!!!!

اول از همه حرکت ونک

شهید فکوری حالا

اینا چه ربطی بهم دارن؟

قناد که دامادتون بود رفت که یه کاری کنه ... مشتری اومد .. راش انداختم اومدو گفت فکر کنم کنار خودم باید باشی

و مجید میگه :

باز هم آ.سه.آن حادثه آفرید ........

حالا من منتظرم تعبیر بشه ... می دونم تعبیرش قشنگه ...


نظرات 2     

پنجشنبه، 26 آبان هزار و سیصد و نود 9:28 AM

 و عمری که گذشت، گویی ثانیه ای بود

 

دومین سالگرد میلاد عشق مبارک

با آنکه تو نیستی و من برای نبودنهایت بودنهایی ترسیم می نمایم .....

و طرف مقابلم تویی نشسته که در قلبم سکنا گزیده

پس تو همیشه هستی

این روز مبارک



چهارشنبه، 25 آبان هزار و سیصد و نود 2:10 PM

 نوااااااااااااااااااااااا


مائیمو نوایِ بی نوایی

بسم اله اگر حریف مائی

خدایا توکل بر تو .... خودت مرا در این راه آوردی ... خودت مرا به مراد دلم برسان



چهارشنبه، 25 آبان هزار و سیصد و نود 3:25 AM

 24 آبانماه 1388

 

 همه چیز از آبانماه ۸۸ شروع شد

افتتاحیه نمایشگاه .... ۲۴ ام آبانماه

و ۳ روز مانده به روز عاشقی

روز تولد .... روز دیدار ... روز چترهای شکسته

روز باران های بی امان

و باران های آبانماه که هنوز برای منو تو می بارد

اما من چتر خریده ام ... آری ... چتر

در پائیز زیر باران باید رفت .... اما با چتر .... یک چتر دو نفره ی بزرگ

هوا سرد است ... زیر باران بمانیم سرما می خوریم

ولی زیر یک چتر بزرگ می توانیم ساعت ها راه برویم و حرف بزنیم ...

اما ................    :(

و من دوستت دارم هایم را دو ساله می کنم در اعماق قلبم ..... 

 



سه شنبه، 24 آبان هزار و سیصد و نود 6:24 AM

 باز هم عيد ... :(

آره از شبِ عید شروع میشه ...

خیلی ها به هم تبریک میگن ... خیلی ها بهت زنگ میزنن

ولی می دونی چه چیزی قابل تحمل نیست؟

اینکه می دونی اونی که خیلی دوسش داری، هیچ وقت بهت سر نمی زنه .

این همون رسم زمونست...... 



پنجشنبه، 19 آبان هزار و سیصد و نود 10:13 PM

 تو و قمريِ قاصدِ من !!

 یه صبحِ جمعه ی پر انرژیِ دیگه ...

وقتی چشمامو باز کردم دوباره قمری کوچیکی که همیشه یادآورِ تو هست و روی آنتن خونه ی همسایمون میشینه رو می بینم و باز دلم با پر کشیدن قمری، پر می کشه ...

آخه همیشه قمری قاصدِ خبرم هست که بیاد و بگه ....

دوستت دارم



سه شنبه، 17 آبان هزار و سیصد و نود 7:39 AM

 پارك دهخداي قزوين

 امروز یه روز برفی بود.

و من به عشق تو و برف راهی دیاری شدم که تو را در معادن نابِ آنجا یافته بودم.

رفتم تا بارش برف بر جایِ خالیِ تو را بنگرم.

و پارک دهخدا سفید پوش و گل های رز، کلاهِ سپید بر سر کرده بودند و باز هم تو همان جا بودی ...

گویی جایِ خالی برایِ تو در جایی که من هستم وجود ندارد ....

هر جا که می روم تو را با خود می برم.


نظرات 1     

سه شنبه، 17 آبان هزار و سیصد و نود 7:33 AM

 برف و دلِ تو

 دلِ مثلِ برف سپیدت، بهاری باد.

 

برف؛ انتظارِ رویشِ جوانه یِ سبزِ بهاری در منتهایِ پاکی.



شنبه، 14 آبان هزار و سیصد و نود 2:59 PM

 من، جيرجيرك و بارون

 امشب یه جیرجیرک شریکِ تنهاییم شده .... با صدای بارون داره برام می خونه



شنبه، 14 آبان هزار و سیصد و نود 12:54 PM

 چتري براي من و تو

همیشه می گفتم زیر باران باید رفت ... چتر ها را باید شکست !!!

امشب در تنهایی خودم، یه چتر خریدم ....

اینبار می خوام با چتر زیر بارون برم .... ولی این چتر دو نفره هست و باز هم جایت را در کنارم زیر باران خالی گذاشته ام.

آبان ماه، ماهِ من و تو .... از وقتی که من عاشقت شدم این ماه بارانی شد ....

و من هنوز چتر شکسته را به یادگار نگه داشته ام ........... 



پنجشنبه، 12 آبان هزار و سیصد و نود 9:11 AM

 و باز بويت را خوب مي فهمد اين قلبِ وامانده !!

 امروز بعد از یه بازدید مفصل از سلوا، اومدم دفتر تا استعفای خودم رو به گوشِ همه ی پرسنل برسونم ...

کسی نفهمید چرا ولی من به عنوانِ مدیر عاملِ یه شرکت، همون شرکتی که با خونِ دل ساختمش استعفای خودمو ساعت 5:30 دقیقه ی عصر 5 شنبه اعلام کرد ...

نفسم بالا نمی اومد، انگار که قلبم بویِ تو رو خوب حس می کنه !!!

وقتی از همه خدا حافظی کردم، وقتی با اون همه قیافه های دلگیر تا دمِ دربِ آسانسور قدم زدم .... دقایقی طول نکشید که زنگ زدی به وحید ...

آخه دیگه می دونستی که من تویِ شرکت نیستم ، زنگ زدی تا کاری رو که برات توی دورانِ  مدیریتم برات ردیف کرده بودم رو، قبول کنی ...

آره من رفتم و تو اومدی

و هیچ کس هیچ وقت نفهمید که من چرا رفتم و شرکتی رو که خودم ساخته بودم رو رها کردم !!!

گاهی باید رفت، اگر می خواهی عشقت را اثبات کنی!!



سه شنبه، 10 آبان هزار و سیصد و نود 3:59 PM

 آكاردئون، من و خديجه دختر بچه ي گروهِ آكاردئون نواز

 2 ساعتی داشتم در کنارِ گروهِ آکاردئون نواز مردم رو تماشا می کردم

و گروهِ آکاردئون نواز برام آهنگایِ درخواستی می زدن

به خدیجه که دختر کوچیکی بود و تِمپو می نواخت گفتم برایِ من هم می زنی؟؟؟

گفت:

تو مگه کی هستی که من برات بزنم؟؟!!!!!!!!!!!!!

و من این جمله رو واقعا دوست دارم و آغازی دوباره با این جمله !!



سه شنبه، 10 آبان هزار و سیصد و نود 3:54 PM

 حامد و پيرمرد چاي فروش

 وقتی دیگه توی کافی شاپ هم برام سرد شده بود دنبالِ یه جایِ گرم بودم ... جایی که مطمئنا فیزیکش مهم نبود، مهم این بود که بتونه گرمم کنه و تسکینم بده ....

از گوزن پیر بیرون زدم و به سمت میدونِ ولیعصر به راه افتادم ...

رسیدم به میدون ... قسمتِ شمالیه میدون چندتا پاساژ هست، دیدم چندتا بچه دارن آکاردئون می زنن و یه پسر جوون کنارِ این بچه ها نشسته و مردم رو تماشا می کنه ....

رفتم و من هم نا خداگاه وسط جمعیت نشستم ...

نشستم کنارِ حامد و گفتم : چقدر مردم غرق شدن و دوستیِ من و حامد شروع شد ..

همش فکر می کردم که الان مردم دارن منو نگاه می کنن که نشستم توی پیاده رو، ولی واقعیت چیزِ دیگه ایه ... همه غرق در زندگی شدن و فقط خودشونو می بینن ..

منو حامد با هم همکلام شدیم و با هم درد و دل کردیم

حامد از خاطراتش گفت و گفت که دختری رو واقعا دوست داشتم و این دختر نگاهِ دیوانه کننده ای داشت ولی از اونجایی که می دونستم نمی تونم خوشبختش کنم و اون دختر اگر وارد زندگیم می شد باید دلشو زیرِ پاش میذاشت، به خاطرِ همین ازش فاصله گرفتم ..

گفتم آره حامد ... عشق تسخیر نیست

من هم از تصادف دو شب پیشم گفتم و ارتباطم با جواهر و اتفاقاتِ توی کافه

و حامد یه چیز گفت:

می دونی چرا وقتی ماشین چپ کرد زنده موندی؟؟

گفتم چرا؟؟

گفت خدا می دونست که در برابر ضربه ی امروز می تونی طاقت بیاری به خاطرِ همین گفت که باید بمونی و ادامه بدی!!!

این هم تعبیر سنگینِ یه دوستِ جدید

پیرمرد چای فروش اومد کنارم و داشت چای میفروخت، گفتم به ما هم چایی می دی؟؟
و دوتا چای دارچینِ داغ توی اون هوای سرد بهمون داد و من حال کردم ...

چایی که پیرمرد داغ می ریخت تا با داغیِ چای، هوایِ دلِ مردمو گرم کنه و بواسطه ی اون، خونشو گرم کنه ...

منو، حامد و پیرمردِ چای فروش که اهلِ مشهد بود با هم دقایقی زندگی کردیم!!



سه شنبه، 10 آبان هزار و سیصد و نود 3:35 PM

 باربد و هديه ي تو

 وقتی از کنارم رفتی و تمامِ حرفهایت را با تمام سردی زدی، یه چیز باقی موند و اون هدیه ی من و یک شاخه گلِ رزِ من بود، که همینطور روی میز مونده بوده....

رفتم پایِ صندوق که پولِ اسپرسو و کیکی که تنهایی خورده بودم رو حساب کنم که داستان باربد شروع شد ...

یه پسر خوش تیپ که مدیریتِ کافی شاپ رو بر عهده داشت

دعوتش کردم که برای دقایقی کنارم بشینه، انگار اون هم، همدرد بود با من

بهش گفتم الان در جایی هستیم که خاطراتِ تلخ و شیرینِ آدم ها می تونه رقم بخوره و برای من هم رقم خورد ...

چه خوبه که یه کاری کنی برای ثبت یه سری از این خاطرات و من آغازگر این داستان خواهم شد و اینجا بود که هدیه ی تو رو تقدیم کردم به باربد و مجموعه ی گوزنِ پیر و باربد هم گفت اینقدر نگه می دارمش که یه روزی برگردی همیجا و دوباره ببینیش !!



دوشنبه، 9 آبان هزار و سیصد و نود 11:51 AM

 ديدار من و تو

 5 شنبه

5 آبان ماه 1390

و باز هم ماهِ زیبای آبان ... ماهِ عاشق شدنِ من !!

اما این بار تهران .... ساعت 14 ... میدان ولیعصر ... کافی شاپ گوزنِ پیر

ساعت 13 بود که رسیدم انقلاب .... با هیجانی وصف ناپذیر بدنبالِ جایی زیبا

بگذریم که 3شنبه با مدیر رستورانِ نارنجستان برای یک پذیراییِ تمام عیار در سعادت آباد از تو؛ چقدر صحبت کرده بودم و تو چه راحت اینگونه گفتی:
ناهار جایی هستم ... ساعت 2 ولیعصر

و هر روز بویِ تو بوی غریبگی می گرفت ولی باز هم دوستت داشتم

روبروی بازار ایرانیان برایت شاخِ گلِ رزی گرفتم تا به روی جعبه زیبای صدف ها که مضراب سنتور رو توی اون گذاشته بودم قرار بدم ... گلِ رزِ زیبایی بود!!!

کافه ی نارسیس را پسندیدم ... ولی گفتی گوزن پیر کوچه فرشید منتظرت هستم ...

و هر لحظه هوا برایم سرد تر میشد ... لحن های سرد ، هوا رو سردتر میکنه

کافه و تو را دیدم و سلام ...

من همان آدم ساده ی گذشته و تو مغرور تر از سابق

برای خودت قبل از اینکه من بیایم ساندویچ سفارش داده بودی (گویا نهار بود!!!) و پولش را هم به صندوق داده بودی و من ....

دوست ندارم از این قسمت چیزی بنویسم ..

ولی یادت باشد من همون آدمِ خوش صحبت و خوش بیانِ تو بودم

همون کسی که لذت می بردی از همکلامیش
و در انتها به من گفتی:

اومدم بهت اجازه بدم که حرفِ دلتو بزنی تا خدا یه کاری کنه تا شاید منو هم ببینن!!!

نمی دونم چی بگم ...

بهم گفتی فراموشت کنم و تنها خواستت اینه و می خوای دوستای مشترکمون بفهمه که بینِ ما دیگه چیزی نمونده و من دیگه یه عاشقِ دیوانه نیستم !! 

آری ... دنبالِ کارمای خوب برایِ خودت آمده بودی ولی با هر رفتارت مانند سفارش غذا برای خودت، رد کردنِ هدیه ام و ......... فکر کنم کارمای خوبی جمع کردی.

با تمام اینها هنوز هم دوستت دارم .....

هر کاری بتوانم می کنم تا دوستانِ مشترکمان دیگر مرا نبینند تا دیگر از تو خبری نگیرند ... و همه چیز شاید فراموش شود .... امروز حتی در خال واگذاری سهامِ شرکتِ هستم که با دستای خودم ساختم تا دوستامون منو نبینن و با دیدنِ من، یادِ تو نیفتن ....

ولی توقع نداشته باش که من هم فراموشت کنم .... من از روزِ اول عاشق بودم !!!



دوشنبه، 9 آبان هزار و سیصد و نود 11:09 AM

 آرامش

4 شنبه

چهارم آبان ماه 1390 ساعت 1 بعد از نیمه شب

و باز هم دلتنگی و باز هم جاده

همیشه دلتنگی هامو برای جاده توی دلِ شب، وقتی که کمتر کسی بهش اعتماد می کنه تعریف می کنم و جاده هم خوب به حرفام گوش میده ...

امشب هم به دنبالِ آرامش اومدم .... به دنبالِ اینکه وقتی بر می گردم توی شهر، دلم آروم شده باشه.

وقتی با پیچای پی در پی جاده چالوس مواجه میشی، انگار که خواه نا خواه باید باهاشون درگیر بشی و تو رو به یادِ پیچ و خمای زندگی میندازه.

به سعید اس.ام.اس دادم:
کسی به مقصد میرسه که پیچای جاده رو قشنگ بِبُره !!!!
و زندگی یعنی درگیر شدن با همین پیچ و خم ها
.

بعد از آسارا نرسیده به تونلِ 5 جاده چالوس

ماشین چپ کرد ... وقتی روی سقف می رفت به سمتِ پایین، نه ترسیده بودم و نه از هوش رفته بودم ... فقط می تونم بگم آرامشی رو که 2 سال بود که به دنبالش بودم رو داشتم احساس می کردم.

و امروز هنوز زندگی ادامه دارد و همانگونه که هیچ وقت ندانستی چتر دوم شکسته بود، هیچ وقت نخواهی فهمید که جان هم می توان در این راه داد.!!!

به سعید اس.ام.اس دادم و نوشتم :
چپ کردم
و در جواب گفت:
باشه ... فهمیدم!!!!!!!



یکشنبه، 1 خرداد هزار و سیصد و نود 2:43 AM

 تو

 

و امروز تو را دیدم

در حالی که بوی تو کمرنگ شده بود./.


نظرات 2     

شنبه، 31 اردیبهشت هزار و سیصد و نود 10:10 PM

 ماهِ من

 

....... و امروز اولین روز ماه من است.


نظرات 1     

دوستان

قالب وبلاگ
 
اخبار ايران
تالارهاي گفتگو
 

 

 

 

نظرسنجی وبلاگ

 

 

 

 

 

 

آمار وبلاگ


بازديد هاي امروز : 2
بازديد هاي ديروز : 5
بازديد هاي این ماه : 476
كل مطالب : 182
كل بازديد ها : 9403
ايجاد صفحه : 0.515625 ثانیه

Powered by Majnone Javaher

 

 

 

 

 

 

 

 

خبرنامه

:نام 
:ایمیل 

اضافه حذف

 

درباره من

 

مجنون جواهري هستم كه تا كنون آن را بدست نياورده ام. <<من بنده ی عاصیم رضای تو کجاست ... تاریک دلم نور و ضیا ی تو کجاست؟>> هر روز ، عيد سعيده.

 

 

موسیقی وبلاگ

 

 

  چت باکس

 

 

 

   RSS